خرید بک لینک

شنبه، يكشنبه، دوشنبه، سه شنبه و و و و ...

چطورى ميتونم بگم از درد اين روزها! فكر ميكردم تلخ ترين خاطره اى كه داشتم تابستان 89 بود، الان اين 4 روز اون تلخى هارو هم باطل كرد. كسى چه ميدونه چند بار آرزوى مرگ كردم. چقدر درد كشيدم و خودمو بغل كردم. چقدر تنها بودم و حرفى واسه گفتن نداشتم. چقدر سخته اين روزها چقدر داره از پا درمياره منو... عجب حرف هاى سنگينى خوردم! تيكه تيكه دارم هضمشون ميكنم خيلى زياد و سنگين بودن آخه منم تحملم كمه نتونستم همشو باهم قورتشون بدم. ذره ذره هضمشون ميكنم و ذره ذره دارم داغون ميشم. همينش سخته همين ذره ذره نابود شدن. با اونهمه گريه سبك كه نشدم هيچ، بيشتر دلم ميخواد گريه كنم. هر لحظه هر دقيقه هر ساعت

اعتراف ميكنم خدا من خيلى عذاب ميكشم. اعتراف ميكنم قدرتم تموم شد. ديگه نميتونم بايستم. اين چند روز اندازه چندين سال بود واسم. اين چند روز همه چيمو ازم گرفت. همين بود آخرش نه؟


برچسب: نویسنده: yasin تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1392 ساعت: 15:11

صفحه بندی