تا درون نيمكت جا مي شديم
ما پر از تصميم كبري مي شديم
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود
كاش مي شد باز كوچك مي شديم
لااقل يك روز كودك مي شديم..... [ناراحت]
آقا اصلاً كوفتشون بشه بچه مدرسه اي ها!! مگه ما دل نداريم! [خونسرد]
منم دلم ميخواد به دوران دبستان و راهنمايي برگردم.
روزي كه سر زنگ املاي كلاس اول هر چي به دوستم گفتم:
«اسكندري "نادان" رو چه جوري مي نويسن؟» محلم نداد. آخر سرم من 19 شدم و اون 20.
اون يه برچسب پسر شجاع كنار نمره بيستش داشت و يه مهر صد آفرين! واي كه چقد بش حسوديم شد.
روزايي كه نميدونستم وقتي معلم موقع املا يه كلمه رو چند بار تكرار ميكنه، براي اوناييه كه كند مي نويسن
و عقب مي مونن. نه اينكه هر بار گفت بابا آب داد منم بنويسم!
ياد روزي كه امتحان فارسي داشتيم و قرار بود با حرفاي "ز، ب، ا، ي" دو تا كلمه بسازيم.
من هر چي فكر كردم هيچي ب ذهنم نرسيد اما از اونجا كه از بچگي عادت نداشتم جلوي سوالي رو خالي بذارم،
نوشتم "ازيب، زابي"!!! و اون امتحان رو 19 شدم!! مريم كوچولو اون موقع نميدونست جواب "بازي و زيبا"ست!
ياد وقتايي افتادم كه تو بازي بشين پاشو وقتي اشتباه ميكردم و ميسوختم، گريه ميكردم و
خانوممون مجبور ميشد منو دوباره بياره تو بازي!!!
ياد نمره املايي كه 19.5 شدم و از بس گريه كردم، خانوم سيروس نمره مو 20 كرد.
ياد پديده كه اولا باش بد بودم و نقشه مي كشيدم كه حالشو بگيرم. پديده اي كه الان هر چي اسم
فاميلشو سرچ ميكنم پيداش نمي كنم.
ياد زركش كه مداد قهوه اي مو كلاس اول گرفت و بهم نداد فرداشم از اون مدرسه رفت
ياد كلاس سوم دبستان كه براي اولين بار صبحگاه قران خوندم و معلم كلاس اول و دومم چقد ذوقمو كردن
ياد علوم دوم: باد چيست، مه چيست، باران چيست؟
ياد علوم چهارم (الكتريسيته و مدار) كه چقد ب نسبت بقيه علوما سخت بود و همه بهش واقف بودن
ياد كلاس 4ام كه تا دوهفته اول معلم نداشتيم. چقد دوسش داشتم معلممونو.
آخر سرم انقد اسمشو سرچ كردم تا پيداش كردم! بلاگفا ازت ممنونم. يه روزم با چند تا از همكلاسيا رفتيم
خونه ش و ديديمش. امروز بش اس دادم. يه پيام بود در مورد ياد و خاطره دبستان. گفت منظورت چيه؟
منم كامل براش توضيح دادم. بعد اس داد كه چقد قشنگ توضيح دادي مريم خانوم. خيلي خوشم اومد.
منم انگار همون مريم كلاس چهارمم كه معلمش ازش تعريف كرده چقد ذوق كردم [لبخند]
خدايا اين چه رسميه كه ما بزرگ شيم و هي حسرت بچگيمونو بخوريم؟
اون زمان درس و حسابي دوربين و عكس و فيلم نبود كه.
آخه ما چه گناهي كرديم كه اين نوستالژيا خخخخخخخخخ بيشتر از اينكه تو آلبوم خاطراتمون باشه،
بايد تو ذهنمون باشه.
چرا معلما دانش آموزاشونو يادشون ميره، چرا همكلاسيا همو فراموش ميكنن؟؟
چرا من نبايد دوستا و معلماي دبستانمو پيدا كنم؟
چرا يكي يه عكس از اون دوران نداره كه منو باش سورپريز كنه؟
چرا عكساي اون دوران من انقد كمه؟
مسئولان رسيدگي بفرمايند خواهشا [ناراحت]
برچسب:
نویسنده: yasin